هفت شماره را میگیرم ...

(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)

 

... بــــــــــــــــــــوق ...

 

شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد،

 لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !

  

هفت شماره دیگر

(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )

 

... بــــــــــــــــــــوق ...

 

مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !

 

باز هم هفت شماره دیگر

(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)

 

 ... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...

 

... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید

 

... بــــــــــــــــــــوق ...

 

 

سلام ... خدای من !

 

 اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار !

 من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !

شماره تماس من :

(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)

 

منتظر تماس شما هستم . انسان  !

.

خداوندا ...

 

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم

 مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

 مبادا گم کنم اهداف زیبا را

 مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت

 مرا تنها تو نگذاری

 که من تنهاترین تنهام؛ انسانم

 

خدا گوید :

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

 تو ای والاترین مهمان دنیایم

 تو ای انســــان !

 بدان همواره آغوش من باز است

 شروع كن ...


 یك قدم با تو

 تمام گامهای مانده اش با


من ...

+ تاريخ Thu 23 Aug 2012ساعت 11 PM نويسنده Saba.B |


همه مداد رنگی ها مشغول بودند ...

 به جز مداد رنگی سفید!

هیچکس به او کاری نمی داد ...

 همه می گفتند"تو به هیچ دردی نمی خوری!!!

یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودن،مداد رنگی سفید تا صبح کار کرد ....


                   ماه کشید!

                           مهتاب کشید!

                                     و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شد.


صبح توی جعبه ی مداد رنگی دیگر مداد سفیدی نبود !

جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ....



در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری ، بگرد و جای خودت را پیدا کن !

وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند ، تو بگرد و کار خودت را پیدا کن !

              ماه بکش

                  مهتاب بکش

                  ستاره بکش

                           زیبا بکش ...


+ تاريخ Wed 8 Aug 2012ساعت 3 AM نويسنده Saba.B |

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم،همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد،می اید سراغت.من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید:من این حرفها سرم نمی شود،باید دعایم را مستجاب کنی.
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند،همانی که نماز هایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته دارد،همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بد جنس می شود.البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم دروغگو حالا یادت امد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه ادمی که داری،بتوانی من یکی را تشخیص بدهی.البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی.تو اسم مرا می دانی.می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه می روم.تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا هم می دانی.تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است،اما....
خدایا!من هیچ چی از تو نمی دانم.هیچ چی که دروغ است،چرا،یک کمی می دانم.اما این یک کمی خیلی کم است.راستش من این دفتر را برای همین خریده ام.اخر می دانی،من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم.البته من همیشه با تو حرف زده ام.باز هم حرف می زنم.اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام.دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بزرگ بشوم،دوست دارم بهار باشم.من یک عالم سوال دارم،سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست.دوست دارم تو جوابم را بدهی.
نمی دانم،شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهایی تازه یاد بدهی.اما باید قول بدهی کمکم کنی!قول می دهی؟
راستی،یادت باشد این دفتر یک راز است خدا! راز من و تو.

عرفان نظر آهاری (( نامه های خط خطی ))

+ تاريخ Tue 17 Jul 2012ساعت 11 AM نويسنده Saba.B |

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب ان جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا گل و سنگ

همه دلداده به اواز شباهنگ

یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این اب نظر کن

اب ایئنه ی عشق گدران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من  آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم اید که درگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

گذشت در  ظلمت شب ان شب و شب های دگرهم

نگرفتی از ان عاشق ازرده خبر هم

نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم

فریدون مشیری 

+ تاريخ Thu 28 Jun 2012ساعت 3 PM نويسنده Saba.B |


+ تاريخ Tue 29 May 2012ساعت 10 PM نويسنده Saba.B |

 

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 

بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت


تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 

ماه من غصه چرا؟؟

 

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 

کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 

ماه من...

 

غصه اگر هست بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند


که خدا هست

 

خدا هست

 

خدا هست هنوز

 

 

+ تاريخ Thu 17 May 2012ساعت 2 AM نويسنده Saba.B |


سکوت شب حیران کننده بود احساس میکردم کسی قدم زنان دارد وارد قلبم می شود هر لحظه صدای قدم هایش بلند تر می شد و ترس بیشتر وجودم را فرا می گرفت از ترسم چراغ قلبم را روشن کردم پرده های پنجره کوچکش را کنار زدم و به باغ تنهایی خود زل زدم همه جا برایم یه جور دیگه شده بود انقدر به باغ نگاه کردم که احساس کردم چیزی نمانده تا به قلبم برسد چون هرلحظه صدای گام هایش بلند تر می شد همش نگران بودم چون نمی دانستم این کیست که دارد وارد قلبم می شود .صدای گام هایش خیلی کم شده بود ناگهان احساس لطافت در وسط قلبم کردم احساس می کردم که انگار دارد وسایل خود را در وسط  قلبم می چیند  این احساس معلوم بود که یکی هست که خیلی دوستش دارم چون با خود همه چی را به قلب کوچکم آورده بود از لطافت تا آرامی قلبم دیگر آن قلبی نبود که هر روز غمگین می شد دیگر آن قلبی نبود که هیچ کس را در خود جای نمی داد و......

خیلی دوست داشتم تا زود تر می دیدم که این چه کسی است که پا بر آستانه قلب  کوچکم گذاشته ولی حیف که هیچ وقت نمی شد چون گرمای وجود او ، کورم کرده بود و من با چشم هایی خیس از اشک هیچ وقت نمی توانستم او را ببینم ولی حداقل می توانستم گرما و لطافت وجود او را حس کنم همین برایم کافی بود اصلا نمی دانستم که چه احساسی باید داشته باشم خوب یا بد ،خوب از این که قلبم پر از مهر و محبت شده یا بد که قلبم کور شده بود و هیچ جا را نمی دید ولی من مطمئن بودم او یکی از همه ی کسانی است که من دوستشان دارم به خاطر همین، چراغ قلبم را خاموش کردم و همینطور پنجره را بستم و با صدای بلند فریاد زدم دوستت دارم !

صبا بیات
+ تاريخ Wed 28 Mar 2012ساعت 8 PM نويسنده Saba.B |

وقتی تنهایم به اندیشه فرمیروم نمی دانم یاد آن روزهای کودکی ام می افتم که با یک بادکنک رنگی من را در آغوش گرفتی .بادکنک را در دست من نهادی و به من گفتی این را برای همیشه با خود داشته باش ولی من تنها فقط زمانی آن را در دست می گرفتم که تنها بودم نمی دانم چرا شاید از هراسانی ام بود یا شاید از.............

هنگامی که دلم برایت تنگ می شد به پشت پنجره میرفتم و بادکنک را به دستان باد می سپاردم چون می دانستم می توانم از بادکنک هم چهره ی تورا و هم صدایت را به خاطر بیاورم چون بادکنکی که بهم داده بودی  درونش همچون تو  پر از عشق و محبت بود .

 در روز های خزان برگ ریز باد کنک را در دست می گرفتم و روی برگ های رنگی میدویدم و در عین حال فریاد میزدم ونخ بادکنک را در به یکی از انگشاتانم اویختم و دور خودم می چرخاندم آنقدر چرخاندم تا چشمانم تا دقایقی بادکنک رنگی را می دید و در خیالم تنها تو بودی

هنگامی که دلم گرفته بود با بادکنک رنگی دردرو دل می کردم ساعت ها با بادکنم اشک می ریختم و اما بدون هیچ چیزی به حرف هایم گوش می داد !!

درست یادم نیست فکر کنم 7 یا 8 ساله بودم که بادکنکم ترکید من با شنیدن صدای ترکیدن بادکنک چشم هایم خیس از اشک شد و تمام دردو دل هایی که با بادکنکم کرده بودم هیچ فایده نداشت و تمام عشق و محبتی که در تو بود و با دیدن بادکنک یادت می افتادم همش به باد رفت.

نمی دانم حال که بادکنک دلتنگی هایم ترکیده دیگر کسی را ندارم دیگر نمی توانم با  کسی ساعت ها دردو دل کنم  دیگر نمی توانم عشق و محبت وجود تورا در بادکنک  ببینم و دیگر  نمی توانم چهره و صدایت را در بادکنک بیابم ولی این را بدان همیشه همیشه دوستت دارم!

صبا بیات

 

+ تاريخ Thu 22 Mar 2012ساعت 12 PM نويسنده Saba.B |